امروز اربعين مرجع آزاده ام بود، به منزلش رفتيم و چهلمين روز نبودنش را به سوگ نشستيم! شلوغ بود، خيلي شلوغ...نوار سخنراني اش را كه گذاشتند با شنيدن صداي مهربانش بغض ها تركيد! سرتاسر جياط خانه اش پارچه سياهي بود و بر روي آن كاغذهايي حاوي سخنان زيبا و تامل برانگيزش! زمزمه همه، ادامه راه او بود، ادامه راه او كه براي تحقق عدالت و نفي ظلم از هيچ چيز نترسيد حتي از سكوت، ديگر حتي در كوچه هم جاي خالي نبود، وگر نه مي گفتم جاي همه دوستدارانش خالي! اين عكس هم تصويري از كوچه منتهي به منزل او بود كه در آخر مجلس گرفته شده، و پوستر قشنگي كه متاسفانه كه به من نرسيد...
پي نوشت: شرح كامل اين مراسم و حاشيه هايش را مي توانيد در ادامه مطلب بخوانيد!
ادامه مطلب
ارسال شده در جمعه نهم بهمن 1388 توسط عاطفه

چطور مي شود اين ها را ديد و از عمق وجود اشك نريخت؟ هائيتي كجاست؟ شايد خيلي هايمان اصلا ندانيم، اما آيا مكان مهم است؟ من، اينجا فرسنگ ها دورتر، دلم پيش اوست! آن برادري كه دستش هنوز رنگ زندگي دارد، اما نگاهش از آسمان گرفته شد، او كه قلبش زير خروار ها سنگ له شد و ناگهان مرگ را با مشتي خاك و سنگ در آغوش گرفت! يادم آمد زلزله بم را و دردهايي كه آن روزها كشيديم...اكنون نيز در گوشه اي ديگر، هزاران خواهر و برادر ديگر در زمين گم شدند، مردند و نيست شدند، چرا ساكتيم؟ حق آنها اينگونه مردن نبود...آيا سهمشان از زندگي چيزي جز رنج فقر و گرسنگي بود؟ مرگشان هم تلخ و دردناك بود...اميد كه فراسوي آن در خوشي و راحتي باشند...

دلم می تواند هزار نگاه این سوتر، هنوز آشفته ی نگاه تو باشد؛ حتی به دوری هائیتی...هرچند معلوم نیست کسی برایت مانده باشد و این بدترین درد است، اما باز هم.دعا مي كنم زنده بماني
ارسال شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388 توسط عاطفه
من داستان اين امتحان هاي سخت را نمي فهمم، هيچ وقت فكر نمي كردم ترم اول اينقدر سخت و غير قابل پيش بيني پايان يابد...هر شب تا نيمه شب بيدار بماني و درس بخواني بعد صبح كه برگه امتحان را مي بيني حس كني يكي با پتك زده به سرت...تنها خوبي اش اين است كه در اين مورد همه هم فكر و هم درد هستيم! كار به جايي رسيده كه غير از اعتراض به نمره به اصل امتحان هم مي شود اعتراض كرد...
يادش بخير نمره هاي بيست و نوزده دوران مدرسه...قدرش را ندانستيم.
دوستان همگي التماس دعا
ارسال شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 توسط عاطفه
چشم هايم را براي چند دقيقه مي بندم! سالي كه گذشت را مرور مي كنم، از آذر پارسال تا امروز يعني دوزدهم دي ماه هشتاد و هشت! همه اتفاقات خوب و بد سريع مي گذرند...به روز هاي تلخش كه مي رسم، پلك هايم از درد جمع مي شوند! روزهاي ابري و تاريكي كه ما به ملاقات كسي مي رفتيم كه سخت در بستر بيماري بود...تلخ بود! فقط همين. زياد طول نكشيد كه او رفت...البته آن روزها زياد طول مي كشيد اما اكنون مي بينم چقدر سريع بود. دوازدهم دي، سالگرد روزي است كه يك خاله مهربان، از اين دنيا رفت! روز تشييع پيكرش هم باران مي باريد. او براي هميشه چشم به آسمان دوخت...همه چيز، درست مثل يك فيلم كه آن را تند رد كني زير پلك هايم عبور مي كند. بعد از غم او...مدتي ساكت بوديم...اما دوباره...اتفاقات جديد از جنس جديد...و امروز، درست يك سال بعد من دوباره غمگينم...از همه چيز!
به بهانه امتحان، كتاب تاريخم را خط به خط مي خوانم...اسمش تاريخ امامت است! به سرگذشت امام علي كه مي رسم، مكث مي كنم، بعضي جملاتش را دوبار مي خوانم، انگار يك داستان است، داستاني كه برايم زياد غريبه نيست، به رفتارش فكر مي كنم، به مظلوميتش، به ساده لوحي كوفيان، به پليدي معاويه و عمروعاص...! كمي فكر مي كنم و مي بينم خيلي هم بيراهه نيست حرف آنهايي كه مي گويند تاريخ تكرار مي شود...هرچند كميت و كيفيت ها فرق دارد، اما انگار واقعا تكرار مي شود...علي كه امام بود و برگزيده ي خدا، با او چنين كردند، ولي او تا نفس هاي آخر صبور بود و اميدوار و از هيچ كوششي دريغ نكرد...هيچ درسي بزرگ تر از همين نيست! خدايا به ما هم كمي از اين ظرفيت ها بده!
دوازده دي هشتاد و هشت هم تمام شد...
ارسال شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 توسط عاطفه
غربت نشسته در همه كوچه باغ ها/ خاموش و ساكتند يكايك چراغ ها/ مبهوت مانده اند درختان دير سال/باور نمي كنند خبر را كلاغ ها...
كلاسم را تعطيل كرده برگشتم خونه و زار زار اشك مي ريزم. اي مرجع تقليد بزرگوارم، اي پدربزرگ خوب و مهربانم، چرا يتيممان كردي در غربت اين شهر...دلم تنگ آن لبخند مهربانت است، كاش از ما دريغش نمي كردي! قلب و دلم سياه پوش شد امروز، حس مي كنم تكيه گاهي به وسعت آسمان را از دست دادم! خدايا صبرمان ده!
ارسال شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط عاطفه