تبليغاتX
تماشـــــاگه راز

مسافر

شخصی »

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه

که روی خط زمان، چون شهاب می­گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های اذل،

به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد،

چه می برد؟ که چنین با شتاب می­گذرد!

مسافران قطار

نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه

همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه

درین قطار به سر می برند، خواه نخواه.

دو ایستگاه که می­دانی اش: تولد و مرگ!

وجود مختصری در میانه ی آن دو عدم

به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد...

         

پی نوشت: شعر از فریدون مشیری بود، تشبیهات قشنگی داشت نه؟

پ.ن2:درگذشت نزدیکان تلخه، تسلیت گفتنش هم سخته، ولی جواب تسلیت از همه سخت تره!چون دائم اون حادثه­ی تلخ رو به یاد آدم میارند! با این حال از تسلیت و همدردی همه ممنون...

پ.ن3:شما هم حتما این روز ها قضیه­ی تغییر نام خلیج فارسو به خلیج عربی از طریق اس ام اس و ایمیل و این چیز ها شنیدید!میگن اگر یک میلیون نفر اعتراض کنند نامش بر می­گرده، منم برای رضایت خودم و کسایی که ازم خواستند، این لینکو میدم که شما هم در این امر ملی سهیم باشید!اطلاعات بیشتر رو از تابناک بخونید!

پ.ن4:مشکلات پیش اومده و مهمونداریِ این روز ها از یک طرف، مشغله های شخصی و رو هم تلمبار شدن درس هام و نزدیک شدن به آخرای سال تحصیلی و امتحان نهایی و آزمون های سنجش از طرف دیگه و هم چنین توصیه­ی شدید دست اندر کاران مدرسه واسه کاهش استفاده از کامپیوتر و امثالش، فکر کنم دلایل خوبی باشند برای این که تا مدتی کمتر آپ کنم! التماس دعا...

 

امانت خدا

شخصی »

"از خدا نگريزيد، رو به سويش آوريد!اين است سنگر متين شما در برابر تنهايی و افسردگی روزافزونتان."ما فرزندان خدا نيستيم که چشم انتظار احساسات و عواطفی چون عواطف بشری در اين رابطه باشيم، چرا که ما برای خود خلق شده و تعلق به خويشتن و دنيای خود داريم.خداوند قوانين خود را به ما تحميل نکرده است، بلکه شعور تدوين و بهره گيری از قوانين را به ما اعطا نموده است، من بر این باورم که به هنگام مرگ بخشی از وجود ما به جانب خداوند يعنی سر منشاء نخستين خود پر خواهد کشيد، چرا که هر چند توان وصف و بيانش را نداشته باشم اما يقين دارم که بارقه­ای هر چند خرد از انوار خداوندی در نهاد هر انسانی به وديعت نهاده شده است و اين همان چيزی است که "بودن" ما ريشه در آن دارد." "کالين مک کالو"

این جملات رو نوشتم چون رابطه­ی بسیار نزدیکی با حرف های دلنشین پدربزرگم داشت که در جمع نوه های داغ دیده­ی خود از مرگ می­گفت، این که عزیزان ما نزد ما امانتی از جانب خدا هستند و روزی می­رسد که خدا این امانت را از ما پس می­گیرد بنابراین وقتی این ها از پیشمان می­روند ما نباید هیچ گله و شکایتی داشته باشیم، مادر، پدر، فرزند، عمه، دایی و...و هم چنین خودمان همه و همه امانت های خدا روی زمین هستیم و روزی به سویش باز می­گردیم!

عمه زهرای عزیزم، با اینکه خیلی زود و ناگهانی از پیشمان رفتی و به تعطیلاتمان طعم تلخی دادی، ولی امروز که بعد از گذشت ده روز نبودنت را باور کردیم، امروز که دیگر روی این کره­ی خاکی نیستی(به یاد کامنت فیسفی­ای که برای پست کره­ی خاکی برام گذاشته بودی!)  امروز که تو در اوج آسمان آرام گرفته ای و از آن جا ما زمینیان را که در غم نبود خود تنها گذاشتی نظاره می­کنی، امروز که تو سال نوی خود را در جایی بس آرام و بی خطر زیر خروار ها خاک شروع کردی و امروز که دیگر رفتار­های ما در نظرت کوچک می­آید...برایت دعا می کنم! برایت دعا می­کنم و از خدا می­خواهم که به خوبی ازت مراقبت کند و هم چنین صبر و اجر ویژه­ای به جگر گوشه هایت هدیه دهد، آمین!